|
حالا دیگر تنها شدم.من , خودم , و روحم.
|



همون طوری که انتظار می رفت فیلم پر بود از صحنه های تقریبا" پـ و رنو _ البته به سبک حدود چهل سال پیش! _
که مقدار زیادی از هم گسیخته و پریشان به نظرم رسید.
باز در نیمه ی نخست فیلم، داستان تاحدودی جذاب دنبال شد، ولی هر چه به پایان نزدیک می شدیم، فیلم به شدت غیر منطقی و بی نظم ادامه پیدا کرد.وجود صحنه های فانتزی مثل پرواز کردن آدم ها و الهاماتی که از غیب بهشون می شد و تبدیل شدن انسان به میمون (!) برای فیلمی که نیمه ی اولش کاملا واقع گرایانه ساخته شده یه تغییر موضع توجیه ناپذیر بود.
فیلم یک دست نبود ، باور پذیر نبود و صادقانه و دوست داشتنی هم روایت نشد.و قطعا اگر نام پازولینی رو به عنوان کارگردان یدک نمی کشید، تا الان به دست فراموشی سپرده شده بود.

این فیلم رو که می دیدم نا خود آگاه ذهنم به طرف دو فیلم معطوف می شد.اولی فیلم های پیش از طلوع و پیش از غروب.علتش هم واضحه.در این فیلم آشنایی ای از توی هواپیما شروع می شه و ادامه پیدا می کنه٬ و در اون فیلم از درون قطار.
فیلم دوم "یک سال خوب" بود.شباهت این فیلم رو هم بیشتر می تونم بین تاکستان ها و مشروب سازی و اصلا" فرانسوی بودن فیلم بیان کنم.
اما می خوام یه شباهت عجیب هم بیان کنم اون هم بین این فیلم و "در بروژ" بود!شاید در ظاهر شباهتی نداشته باشن... ولی به هر حال٬ لابد در باطن داشتند که ذهن من به اون سمت کشیده شده.
اما گذشته از اینها فیلم کاملا شخصیت خودش رو داشت.با توجه به اینکه بعد از این فیلم هایی که گفتم ساخته نشده.
به سلیقه ی شخصیم می گم که دوست داشتم رومنس این فیلم بیشتر می شد.شاید اونجوری فرانسوی تر هم می شد.
دوست داشتم این فیلم رو.

این روز ها بین مطالب وبلاگ وقفه های طولانی ای میوفته که تقصیر من نیست.علت، کم شدن فرصت فیلم دیدن و نوشتن راجع بهشه.
به عنوان یه فیلم بین ِ تازه کار لازم می دونستم که فیلم راننده تاکسی رو ببینم.به خصوص اینکه اسکورسیزی کارگردان بزرگیه که من هم دوستش دارم و فیلم متعلق به دهه ی 70 هالیووده که قطعا دهه ی طلایی هالیوود بود.
به هر حال جور شد و من این فیلم رو دیدم.یه فیلم تمام آمریکایی و تمام نیویورکی.
فیلمی که احساس می کنم اسکورسیزی تمام منویاتش رو راجع به شهر محبوبش ابراز کرده و همه ی نگرانی ها و دغدغه هاش رو بیرون ریخته.
و چقدر هوشمندانه بوده انتخاب شغل راننده تاکسی.یه شغل روتین که همه باهاش سر و کار دارند و راحت از کنارش هم رد می شند.شغلی که اتفاقا در بطن ِ بطن اجتماع و مردمه.
سرگذشت مردی که یک تنه می خواد با هر وسیله و ترفندی که شده ، شهرش رو از سیاهی ها نجات بده.
و چه دیالوگ به یاد موندنی ای داره این فیلم:
تراویس بایکل با بازی رابرت دنیرو:اصلا" می دونی؟باید این شهر رو ریخت تو چاه فاضلاب و سیفون رو کشید...

اسم نیکلاس ری باعث شد این فیلم رو ندیده کنار نذارم.ولی دیدنش هم باز چیزی در حدود ندیدنش بود!
فضای فیزیکی فیلم به شدت من رو یاد فیلم های هری پاتر انداخت.بچه های این سن و سالی و لباس های خاصشون و فضای انگلستان قدیم و نورپردازی پر از سایه و تاریک از وجوه مشترک این ۲فیلم بودند.
اما اولیور توییست.همین که من از فیلم های بیوگرافی خوشم میاد و اون ها رو جذاب می دونم خودش یه حسنه برای این فیلم.
داستان پسر دوست داشتنی که از یه پرورشگاه متعلق به کلیسا فرار می کنه و میون شهر جدیدی سرگردان می شه.
فکر می کنم از همین بیگ پروداکشن های معمولی هالیوود محسوب بشه این فیلم.نه چندان بالا تر.ضمن اینکه من نسخه های دیگه و قدیمی تره الیور توییست رو ندیدم.ولی فیلم خوب و میزونی بود.
پیشنهاد می شود!

دیدن انیمیشنی که آدم بدونه هفت دقیقه س، ولی برای ساختش حدود یک سال یک گروه کار کرده و همین تعداد محدود شخصیت ها رو پرداخته و احتمالا اضافاتی رو حذف و چیز هایی رو اضافه کرده، واقعا" وسوسه بر انگیز بود.
و همین باعث شد که لینک دانلود این انیمیشن رو از آقای بدیعی بگیرم و بعد از دانلود با دردسر فراوون بشینم و چند بار پشت هم ببینمش.و باز هم در حال فکر کردن بهش م.تا زاویه ای از داستان از نگاهم دور نمونه. _ حتی الامکان _
فیلم هوشمندانه و نغزی بود.
نام فیلم:cashback
کارگردان:شان الیس
محصول:2007 آمریکا
روز نوشتن این مطلب IMDb طی یک اقدام تعجب برانگیز فیلتر شد.

بعد از مدت ها یه کمدی درام رومانس شورانگیز چه انرژی از دست رفته ای رو بهم بر گردوند.
یادم نیست توی چه وبلاگی از این فیلم نوشته بود.ولی چنان ازش تعریف کرده بود که بدون اینکه یک نفر از عوامل فیلم یا حتی نویسنده ی همون وبلاگ رو بشناسم این فیلم رو گرفتم و دیدم.
اگرچه از لحاظ هنری و بار هنری حرفی برای گفتن نداره، ولی بازی های خوبش، دیالوگ های ظریف، ریتم پر کشش و طنز جذاب داستان یه نود دقیقه ی مفرح و دوست داشتنی رو برای آدم فراهم می کنه.
چیز زیادی لازم نیست بنویسم.فیلم مهربونی بود.


.jpg)
از صحنه های معروف این فیلمه که فکر می کنم کاملا گویای حال و هوای اون هم هست
اگر تعداد معدودی فیلم سیاه و به شدت تلخ و تکان دهنده در سینمای معاصر ما وجود داشته باشه٬ قطعا" یکیش این فیلمه که تا مغز استخوان ها رسوخ می کنه و درد رو اجبارا" به بیننده القا می کنه.
داستان فیلم از همون ابتدا به دو اپیزود تقسیم می شه و ما هم زمان شاهد دو نوع اعتیاد هستیم.
در اپیزود مادر٬یک زن تنها معتاد به رسانه ای مثل تلویزیون میشه و در بخش دیگه ی فیلم پسر این زن به همراه نامزد و دوستش به مواد مخدر اعتیاد دارند.و بازیگر نقش مادر عجب بازی ای میکنه.ازون بازی هایی که احساس می کنم هیچ وقت نمی تونه سلامت روحیش رو بعد از ایفای نقش یک بیمار روانی توی این فیلم بدست بیاره.
تم اصلی موسیقی فیلم موسیقی ایه که خیلی ها شنیدن.تیتراژ و موسیقی متن برنامه ی تلویزیونی هزار راه نرفته.و اتفاقا" چه انتخاب هوشمندانه ای بود برای دست اندرکاران این برنامه.
بخش عمده ای از تاثیر فیلم یکی مدیون بی پرده نشون دادن صحنه های مشمئز کننده ی متعددیه که به کثافت کشیده شدن یه زندگی رو به اجبار به آدم بچشونه.و یکی تدوین فیلم که این بی پرده نشون دادن رو به کوبنده ترین شکل ممکن انتقال بده.
مرثیه ای برای یک رویا ــ یا بهتر:مرثیه ای برای رویا ها ــ رو نمی شه خیلی دوست داشت٬ انقدر که خوب ساخته شده بود.دقیقا" همین.

کلا راجع به شاهکار های سینمای جهان نوشتن مشکله.ولی مهم نیست.
اولین چیزی که به نظرم اومد٬این بود که چاپلین بیش از هفتاد سال پیش با این فیلم از اسارت انسان تو مدرنیته و ماشینی شدن زندگی ها٬ به شدت گله کرد.در حالی که وضعیتی که الان ما داریم...
الان این طوریه که باید گشت و از بین چیز های دیگه٬ زندگی رو پیدا کرد.
۲-فیلم٬ فقط اسمش کمدیه.ولی اصلا قرار نیست بخندونه.حتی لبخند هم لازمه ش نیست.حداکثر یه انبساط ذهنی.فیلم گلایه کننده ایه.اما نکته جالب توجهش چهره ی بشاش و اکتیو چاپلینه که به شدت تضادش رو با زمینه ی اصلی فیلم نشون می ده.تا بشه بهتر به یه لایه زیر داستان دست پیدا کرد.
۳-سکانس رقص انتهایی چاپلین در رستوران٬ و اینکه ما به طرز غافلگیرکننده ای صداش رو برای خوندن ترانه بشنویم٬ فوق العاده بود.سکانس زندگی بود!
۴-آخرین صحنه ی فیلم.موقعی که چاپلین از دختره خواست ـ یعنی با حرکت دست نشون داد ـ بخنده٬ یاد این جمله ی معروف افتادم که: خوشبختی هیچ تعریفی از وضعیت خاصی نیست.خوشبختی احساسیه که تو نسبت به شرایط اطرافت داری.
چقدر حرف سرازیر شده به مغزم موقع نوشتن این پست.
۱-کتاب "ترجمه ی تنهایی" مجموعه مقالات صفی یزدانیان درباره ی برخی فیلم ها از جمله این فیلمه که در همین نمایشگاه کتاب برای اولین بار عرضه شد.و من خریدم و دارم می خونمش.کتاب خوبیه.اطلاعات بیشتر راجع به این کتاب در وبلاگ مجید اسلامی/.
۲-نمی دونم.یعنی تقریبا با خودم کنار نیومدم که آیا این میزان نشون دادن بر-هنگی و صحنه های پو-ر-نو در فیلم و سینما از نظر اخلاقی و اجتماعی توجیه پذیر هست یا نه.فکر نمی کنم.و این چیز ها هم که در فیلم های برتولوچی کاملا مسبوق به سابقه هست!
۳-من چیز زیادی از انقلاب ۱۹۶۸ فرانسه نمی دونم.بنابراین از دریافت بخش استعاری و سمبلیک ِ تاریخیِ فیلم محروم موندم. ـ کم و بیش.ـ
اما حداقل نیمی از فیلم هم جنبه روانشناختی و پرداخت به شخصیت ها بود.کاراکتر ها کاملا" خاص٬ و روابط بین اون ها تعجب برانگیز بود.اما جالب.
۴-اگر بخوام صحنه های پ ر نو رو از فیلم در ذهنم حذف کنم٬ میزان بسیار زیادی از جذابیت فیلم کم می شه.و ریتم فیلم بسیار کند نشون میده و شاید هم آزار دهنده.پس همینجوری بهتره.اما جذابیت دیگه ی فیلم بر میگرده به:
۵-ارجاعات بسیار متعدد فیلم به فیلم های قدیمی تر.و بحث های سینمایی ای که در می گرفت ــ مثل بامزه تر بودن چاپلین یا کیتون! ــ و تاثیراتی هم که بر روند داستان میذاشتند ــ مثل دویدن در لوور ــ فیلم رو جذاب کرده بود.به خصوص برای کلاسیک بین هایی که خیلی از اون صحنه های تنیده شده در فیلم رو خوب به خاطر دارند.
۶-همچنان ذهنم درگیر شماره ۲ ست.آیا سینما...
آیا از دست دادن آشکار اخلاقیات که با روند سریعی اتفاق افتاده و ادامه هم داره٬ به ضرر ِ بخش ِ فرهنگی ِ سینما نیست؟ــ مسلما" که به نفع بخش صنعتی و پولسازی سینما هست. ــ